پسر گل ماپسر گل ما، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره

مرد کوچک خونه محمد فرحان

عکس های گذشته

عزیز مامان اینم چند تا از عکس های قشنگت که دلم نیومد برات ثبت نکنم.   سالگرد ازدواج مامان بابا که باباآقا مامان و سورپرایز کرد و کلی مهمون دعوت کرده بود. مرسی بابا چهار شنبه سوری و فرحان عاشق آتیش... تولد مهدیار فرودگاه امام خمینی یک روز خوب در پارک چیتگر بدون شرح عاشق این شخصیت شده بودی آخرای کنسرت پسرم خسته و خواب آلود مهندس کوچولوی ما که عاشق زدن عینک اینم شاهزاده کوچولوی مامان ...
27 تير 1393

19 ماهگیت مبارک

قشنگ مامان 19 ماهگیت مبارک مرد کوچک من     ببخشید بابت کمک کاری این مدت آخه نمیدونی از صبح که از خواب بلند میشیم اینقدر برام برنامه ریزی میکنی که دیگه وقتی برای کار دیگه ای ندارم. عشق قشنگ مامان عاشق دوچرخه بازی عاشق پارک رفتن و تاب بازی اگه خونه بابای بریم حتما باید با بابای بری پارک و تاب بازی کنی . عاشق گفتن تاب تابی ات هستم .   دایره لغاتت خیلی زیاد شده تمام کارت رو میتونی تلفظ کنی. فرحان نازم اینقدر شیرین شدی که تمام دوستای بابا عاشقتن همه سراغ تو رو میگیرن عزیز مامان خدا رو شاکرم که تو رو دارم با وجود تو نیاز به هیچ کس و هیچی ندارم اینقدر خوش وخوشحالم که همیشه فقط از خدا ممنونم ...
27 تير 1393

17 ماهگی پسر خوشگل ما

روز ها اینقدر تند سریع میگذره که اصلا گذر عمر وثانیه هاش رو حس نمیکنم اینقدر با تو مشغولم و بهم خوش میگذره که نمیفهمم روز هام چطور سپری میشه . پسر شیطون و پر جنب وجوش من 17 ماهه شد. 12 دندان در آورده عاشق گاز گرفتن توپ هاش البته این کارو از عمو محسن یاد گرفته تقریبا هر کلمه ای رو که بهت بگن بگو با زبان شیرین خودت میگی و دل همه رو آب میکنی با شیرین حرف زدنت قند عسلم ،ان شاله جشن 120 سالگیت این رو هم بدون من وبابای خیلی دوست داریم.   ...
29 ارديبهشت 1393

خاطرات سفر عتبات

شازده مامان،عشق مامان ،اکسیژن من زیارتت قبول باشه کربلایی مامان خدا رو شکر ،خداوند منان قسمت کرد و خانواده مارو در بهشت کربلا پذیرا بود. از تو ممنونم پروردگارم  دوستای گل وبلاگی فرحان برای همه ی دوستای گلش و همه ی کسایی که از طریق این وبلاگ بهش التماس دعا گفته بودنند دعا کرد انشاله که قسمت همه ی دوستای گلم بشه این هم کربلای من که در بین الحرمین مشغول دعا برای همه ی دوستای خوب انشاله در فرصت مناسب تمام عکسای سفر  رو با جزییات ثبت میکنم   در ضمن 16 ماهگیت هم مبارک باشه برکت خونه ما ان شاله همیشه شاد و خوشحال و سلامت باشی نفس من     ...
25 فروردين 1393

سال نو مبارک

   عیدت مبارک جیگرم بعد از مسافرت های نوروزی و سورپرایزی که امسال برای گل  پسری داریم با یک عالمه عکس تو پست بعدی برمیگردیم عید همه دوستاس وبلاگی فرحان مبارک   ...
10 فروردين 1393

14- 15 ماهگی فرحان مامان

سلام گل مامان با یک ماه تاخیر بالاخره او مدم، تا بازهم عشقم را و روز های قشنگ با تو بودن رو به ثبت برسونم . ناملایمات زندگی با وجود تو برام معنی و مفهوم ندارد .تو وجود منی . تو عصاره ای از خدای منی تو برکت و روزی زندگی منی. بگذار دیگران ....معنای عشق ما را درک نکند مهم برایم با تو بودن است و دیگر هیچ..... .. تو برای من همه چیزی،...من درکنار تو به کمال میرسم با عشق تو عاشق معبود میشم وباعشق تو به زوایای عشق مینگرم.   قشنگ مامان تو این دو ماه کلی تو راه رفتن پیشرفت کرده دیگه به راحتی راه میره و یه جورایی میدوی کلی هم دایره لغاتت بیشتر شده بجز ماما- بابا- جیز - بهبه- آب-ایی که همون دایی -دد - آتیش هم اضافه شده چند روز پیش ...
24 اسفند 1392

13 ماهگی نفسم

عزیز مامان 13 ماهگیت مبارک گل م ن         پسر قشنگ من بعد از یه سرماخوردگی شدید توی این ماه تازه خوب شده شروع به تمرین راه رفتن مجدد کرده. و با تشویقهای مامان وبابا به فعالیت های خودش ادامه میده .عزیز مامان اعضا صورتش رو کامل میشناسه. 5 قدم راه میره و خودش رو تشویق میکنه.با غریبه ها ارتباط خوبی داره. عاشق بابا بزرگشه و تحت هر شرایطی اونو به بقیه ترجیه میده. راستی به کشف جدید شما از درخت میترسی وقتی کنار درخت بریم خودتو ازش دور میکنی . عکس های جدیدش رو هم تو پست بعدی میزارم بازم مثل همیشه اینو بدون مامان و بابا عاشقونه دوست دارن پسر قشنگ مامانی راستی امروز 6 دندون...
28 دی 1392

جشن تولد یکسالگی شازده مامان

مامانی برای جشن تولد شازده پسر از یک ماه پیش دنبال تم و کار های جانبی بود. تم هارو دوست داشتم خودم درست کنم چون خیلی برای تولد ذوق وشوق داشتم بابای بنده خدا هم هر کاری میخواستم انجام بدم هیچی نمیگفت وفقط میاومد خرید و یک روز کامل که توی بازار تهران دنبال وسایل تم بودیم که کاملا ناموفق بود ..... کارها اون موقع قاطی شد که خاله هدی هم تماس گرفت که پنجشنبه شب تولد گرفته...ما هم که به خاطر شاغل بودن بیشتر مهمون ها مجبور بودیم تولد رو روز جمعه بندازیم . خلاصه از یک طرف درگیر تولد و کادو خریدن برای خاله هدی از طرفی هم کارهای تولد فرحان مامان از طرفی هم بابای به خاطر فشار کاری چند روز قبل جمعه حالش بد شد و ما بیمارستان بودیم.....  دست خاله سهیلا و...
13 دی 1392